تبلیغات
وبلاگ خبری قاریان - آنان كه هدیه‎های تلخ زمانه را پذیرفته‎اند
وبلاگ خبری قاریان

آنان كه هدیه‎های تلخ زمانه را پذیرفته‎اند

یکشنبه 25 تیر 1391

آنان كه هدیه‎های تلخ زمانه را پذیرفته‎اند

» سرویس: استان ها - خراسان رضوی

وقتی فقر روی زندگی‌ات سایه بندازه و تو هر لحظه لبخند شیطانی آن را با دندان‌های بزرگ زرد احساس كنی، آن وقت از تجربه‌ خیلی چیزها باكی نداری؛ اما در این زمان‌ها هم همه با مشكل یك جور برخورد نمی‌كنند، بعضی‌ها انکارش می‎كنند و راحت‌ترین راه خلاصی را انتخاب می‌کنند وعده‌ای مشکل را دور می‎زنند و نمی‌دانند ناغافل لحظه‌ای كه در تصورشان نیست، گریبانگیرشان می‌شود، کسانی هم هستند که با سختی و مشقت‎ها گلاویز می‌شوند و تا مساله را حل نکنند، نفس آسوده نمی‌کشند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، منطقه خراسان، توی كوچه پس كوچه‌های فقر و محرومیت حاشیه‌های شهر كه قدم بزنی شاید خیلی‌ها را ببینی كه با تمام بدبختی‌ لبخند به لب دارند و سعی می‌کنند در زندگی خودشان هر قدر هم که حقیرانه، قهرمان باشند و طعم پیروزی را بچشند...

زهرا دختر 18 ساله‌ یكی از آن‌هاست که با وجود فلجی دو پا هنوز هم به زندگی و زیبایی‌اش اعتقاد دارد و با اینكه علاوه بر مشكل خودش یك خواهر فلج دیگر هم در یكی از مراكز بهزیستی دارد، اما همیشه خدا را شكر می‌گوید و اعتقادش بر این است كه پروردگارمان مهربان است.

ولیچر خشك و زهوار در رفته زهرا هر هفته مسافت طولانی را تا ابتدای خیابان اصلی طی می‌کند و به سختی و با تعویض سه اتوبوس‌ خودش را به حرم مطهر امام رضا(ع) می‌رساند تا هر بار تجدید پیمان عشق كند كه مبادا فقر و بیچارگی‌اش عاملی برای دوری‌اش از معبود شود.

او می‌گوید: یك برادر معتاد دارم که ایدز هم گرفته، به علاوه خواهری كه میزان فلج و ناتوانی‌اش بسیار شدیدتر از من است و الان در بهزیستی به سر می‌برد.

به تكه‌های چوب منبت كاری شده‌ اتاق كه نگاه می‌كنی حتی در تصورت هم نمی‌گنجد كه خالق این اشكال زیبا دستان ظریف و ناتوان زهراست كه با عشق و قلبی سرشار از امید ساخته است.

با لبخندی كه همیشه مهمان لب‌های خسته‌اش است، ادامه می‌دهد: كهنگی و خشك بودن ویلچرم كه زمان زیادی از تولدش می‌گذرد، ‎گاهی اذیتم می‌كند و مجبور می‌شوم با دو پای لنگم روی زمین بنشینم و به سختی لاستیك‌های ضمخت‌اش را باد كنم.

زهرا یكی از بسیار دختران قوی مملكت ماست كه فقر و محرومیت‌اش مانعی برای خوش‌قلبی‌اش نشده و برای هزارمین بار ثابت كرده كه با تمام بدی‌ها و بدبختی‌های روزگار باز هم می‌توان زندگی كرد.

زهرا قهرمانی است كه وقتی می‌افتد خنده بر لب می‌آورد و بلند می‌شود تا نشان دهد افتادن به معنای شكست نیست.

از او و مادر بیمارش كه جدا می‌شویم سراغ تلخی سرنوشت دو برادر جوان می‌رویم كه چندی پیش به خاطر تصادف زیبایی‌های زندگی را فراموش كرده‌اند.

یكی از آن‌ها، كاملا فلج شده است و از دنیای اطراف فقط دیدن را تجربه می‎كند، مرد جوانی كه روی تخت دراز کشیده، تختی که مزین به پارچه‌های سبز روحانی است که به تو حس آرامش هدیه می‌كند، تنها لوله‌ای سفید راه اتصالش برای خوردن و آشامیدن است.

حرفی نمی‌زند، كاری نمی‌كند، نمی‌خندد، نمی‌گرید... تنها تو را می‌بیند... نگاهش مات و سردرگم است، حالتش غم به دلت راه می‌دهد و محزونت می‌كند.

زن دارد و یك فرشته، زنش با چهره‌ای نگران اما مهربان به استقبالمان می‌آید و صورت تنها فرزندشان را به آغوش می‌کشد، جوان است اما شکسته، صورتش پر است از چین و شکن‎هایی که هدیه تلخی زمانه است.

او می‌گوید: پدر شوهرم كارگر است و درآمد اندكی دارد مادرش هم خانه‌دار، سه سال پیش همسرم و برادرش با موتور تصادف كردند كه شوهرم قطع نخاع و برادر شوهرم از كمر به پایین فلج شده است، اما باز خدا را شکر که زنده‏‎اند.

خانه‌ای كه روزی مملو از شادی و نشاط بود، حتی كم درآمدی هم خللی در آن ایجاد نمی‌كرد، حالا سرشار از حزن و اندوه وغم شده است، حتی كودكی كه روشنایی خانه است این روزها با دیدن ضعف پدر و غم مادر كم‌نورتر می‌تابد و افروختگی‌اش را از دست داده است.

شاید بتوان به رضا گفت شاهزاده‌ قصه‌ها، البته شاهزاده‌ قصه‌های خودش.

پدر و مادر معتادش در زندان به سر می‌برند و رضا تنها مانده، دو پای فلج و دستان از کار افتاده‏‌اش، از هوشیاری ذهن‌اش چیزی كم نكرده، از او می‌خواهم محل سكونتش را نشانم دهد.

از کوچه‌های خاکی و کثیف محله که عبور می‌کنیم به دری که زنگ زده می‌رسیم، خانه‌ای كه پملپ شده، پس چگونه می‎توان به درونش راه یافت؟

اما نه، صبر كنید زیر چارچوب زنگ زده در گودالی دیده می‌شود، گودالی که خودش با مشقت فراوان با دستانش حفر کرده است، بله این تنها راه ورود و خروج رضا به خانه‌اش است.

او می‌گوید: هرروز صبح خیزان خود را به كوچه می‌رسانم و شبانگاهان به سختی به درون خانه پناه می‌برم.

داستان كوتاه بعدی مربوط به پیرمرد تنهایی است كه هویتی هم ندارد، پیرمرد حتی در سرشماری كشورمان هم گمنام است، چراكه نه شناسنامه و نه حتی كارتی دارد كه او را معرفی كند.

در بنای نیمه تخریب شده‌ای زندگی می‌كند كه بوی گند و تعفن سراسر آن را احاطه كرده است.

هرچه می‌گردم عامل این بوی وحشتناك را نمی‌یابم، اما بیشتر كه جستجو می‌كنم سراغ یخچال می‌روم كه مملو از خوراكی است و از گوشه‌ آن شیرابه‏ای جاری است.

می‌گوید: می‌ترسم اگر زیاد بخورم، روزی از گرسنگی بمیرم و دیگر چیزی برای تناول نیابم.

از دلهره‏‌های تنهای پیرمرد دلم می‌گیرد، مردم به او كمك می‌كنند و یخچالش را پر از خوردنی می‌سازند اما او می‌ترسد، می‌ترسد روزی همه چیز تمام شود و او دیگری چیزی پیدا نكند.

این ترس همیشگی همیشه همراه اوست...

جعبه‌ی كفاشی‌ای را به گردن می‌اندازد و می‌رود به دنبال پول حلال... روزی حلال...

پیرزن شاید قهرمان بعدی قصه‌ زجرآور فقر باشد كه تنها زندگی می‌كند، آسم هر لحظه نفس‌های بیشتری از او می‌رباید و در خرابه‌ای سكنی دارد.

می‌گوید: "یارانه‌های دولت تنها منبع در آمد من است كه به زنده بودنم كمك می‌كند."

بین چین و چروك‌های صورت پیرزن مهربانی روزهای جوانی موج می‌زند و اما غمی بسیار که ناگفته در خویش پنهان ساخته است، غمی که فروغ را از چشم‎های مهربانش گرفته است... فرزندانش کجایند؟

اما زهرا، رضا و هزاران انسانی كه به بدترین حالت‌ها به اصطلاح زندگی می‌كنند شاید تنها به كمك‌های مالی ما نیندیشند، آنها عشق می‌خواهند، عاطفه می‌جویند، چه می‌شود ما را، اگر از روی عشق و تنها عشق به دیدنشان برویم و مرهمی بر زخم‌هایی شویم که بارها تازه می‌شود و از آن خون می‌چکد....

گزارش از: مهین ساعدی، خبرنگار ایسنا، منطقه خراسان

حاشیه‌نشینان مشهد

حاشیه‌نشینان مشهد




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها